تبليغاتX
نقش خیال

نقش خیال

همیشه در خیال من زشعله، گرمتر تویی.

چرا صدايش نمي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 در اين هستي بي كرانه و زير اين گنبد كبود،يك نفر هست كه عاشق توست و دوست دارد عاشقش باشي.يك نفر هست كه نگران توست و دلش مي خواهد هميشه به سوي او گام برداري . روز و شب منتظر است كه با او حرف بزني ،درد دل كني و صدايش بزني.

در روزگاري كه همسايه ،همسايه را نمي شناسد و گاهي پسر به پدر و پدر به پسر لبيك نمي گويد،كسي هست كه آن بالا بالاها،فراتر از ستاره ها و كهكشان ها نشسته و منتظر است دست هايت را به طرف آسمان بلند كني و از او بخواهي كه حاجتت را روا كند.آن قدر بزرگ و كريم و مهربان است كه بي هيچ غرور  و تكبر و منتي به حرف هايت گوش مي دهد و كوتاهي ها،سياهي ها،ناسپاسي ها  و بدي هايت را به رويت نمي آورد.

همه ي درها و پنجره هاي بارگاهش پيوسته باز است.نه خواب مي شناسد و نه خستگي.كافي است با دلي پاك ،ضميري روشن و نيتي شفاف به سويش بروي،خواهي ديد كه چگونه تو را در آغوش مي گيرد و مهرباني و لطفش را نثارت مي كند.

اگر با او دوست شوي،اگر با او يكرنگ شوي،به آرامش وصف ناشدني خواهي رسيد.او از تظاهر و رنگ و ريا خوشش نمي آيد .بايد دلت را و درونت را صيقل بدهي  وصاف كني،سپس با او حرف بزني،

ما برون را ننگريم و قال را

                                    ما درون را بنگريم و حال را

وقتي همه ي درها را به رويت بسته ديدي،وقتي به هيچ كس نتونستي تكيه كني،وقتي خسته و نااميد شدي،مطمئن باش كه او دارد تو را نگاه مي كند و دوست دارد كه صدايش كني و از او بخواهي كه كمكت كند. خجالت نكش!اگرچه زلال نيستي،اگرچه بارها از فرمان او سرپيچي كرده اي،اما او مهربان ترين مهربانان است، كريم است و كينه اي از تو به دل ندارد.به خودش سوگند،اگر لب بگشاي و صدايش كني جوابت را مي دهد.

هيچ آدابي و ترتيبي مجو

                               هرچه مي خواهد دل تنگت بگو

او منتظر توست چرا صدايش نمي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 5:34  توسط محمد  | 

نظر بدی ها!!!!!

نظر بدید هاااااااا

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7:45  توسط محمد  | 

..شهر عشقولانه

اونی که گفته بود پیشم می مونه
کسی که من دلم می خواد همونه
اونی که تو پاییز واسم قسم خورد
فقط با من همیشه مهربونه
اون کسی که با ذوق و شوق به من گفت
باید که وایساد جلوی زمونه
اونی که گفت قسمت همش دروغه
یه چیزیه درست مث بهونه
اونی که ماجرای عاشقیشو
گلدون اطلسی مونم می دونه
اون کسی که می گفت ستاره هامون
تو بهترین نقطه ی کهکشونه
اون که می گفت توکل دو تامون
به لطفای خدای آسمونه
اون که می گفت دق می کنه اگر که
پای کس دیگری در میونه
اون که می گفت چاره فقط سکوته
واسه جواب حرف عاشقونه
نمی دونم چی شد که رفت و آخر
پیغام فرستاد من میرم دیوونه.....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7:15  توسط محمد  | 

تقدیم به تمام عاشقان

عمریه دارم میسوزم واسه قطره ای صداقت

عمریه سوختم و موندم توی بازی رفاقت

عاشقانه دل سپردم به نهایتت رسیدم

گمشدم توی وجودت جز بدی چیزی ندیدم

انتظارم می سوزونه ساقه و ریشه و برگم

ازهمه رنگا گذشتم انگاری که رنگ مرگم

توی کوره را بودن نمیشه گلی بکاریم

مثل بارون محبت روی همدیگه بباریم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7:7  توسط محمد  | 

فعلا به امید دیدار.

سلام دوستان عزیزم خوبین؟         

رفقا می خوام یه چیزی بهتون بگم،متاسفانه من چند روزی باید بار سفر ببندم یا این طوری بگم یه 1 ماهی رو نمی تون آپ کنم،به خاطر اینکه کنکورم نزدیک.باید به درسام برسم.تازه به شما عادت کرده بودم.برای آپ دیگر لحظه شماری می کنم  تا بیام مثل همیشه یه سری بهتون بزنم و از وبتون نظرخواهی کنم.خوب سرتون به درد نیارم شما را به خدا می سپارم و ازتون التماس دعا دارم .ممنونم از همتون،منتظرم باشین.به امید دیدار تا صبح فردایی دیگر.مثل ماهی تو شیشه     دلم واسه همتون تنگ می شه.

 

نه من از دریایم،نه تو از

دریایی

سهم ما هر یک شد مردن از

تنهایی

گرچه چون قطره اشک پر

طراوات بودم

گوشه چشم شما،در عبادت بودم

گاهی از عشق سخنی،سخن از دل دادن

نشد و قسمت شد،از نفس افتادن

قصه دوری ما،همچنان دور و دراز

دل تو محتاج و دل من غرق نیاز

وای که از چشمانت شده غوغا برپا

روشن از مهر تو،همه صبح فردا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 6:55  توسط محمد  | 

نونهای تست برشته

دلم می خواهد سوار یک ابر بشم، یه ابر نرم

 و قلمبه و سفید و خوسحال بشم که،اگر اون

 لطف کنه و من رو بره روی سر آدم ها و به آدم هایی که فکر می کنند

 

کسی از اونها بالاتر نیست،بگم یکی مثل من هست که از شما بالاتره!

البته به شما می سپارم که به اونها نگید که من روی یک ابر سوارم و رفته ام اون بالا.

 

 البته خودم هم سعی می کنم هیچ وقت یادم نره که من فقط روی یک ابرم!

 

دلم می خواد برم روی سر خونه ها.خونه های بزرگ و کوچیک و شبها بالای سر اتاقهای رنگارنگ بچه ها پرواز کنم و ببینم بچه پولدار ها از اول شب توی خواب ناز که فرو می رن

 نونهای تست توی ابر خیالشون چقدر برشته است؟

 

و بچه های فقیر که با شکم گرسنه و با یه پتوی پاره می خوابن،صدای قرقر شکمشون تا کجای آسمون می رسه؟

 

دلم می خواد برم روی خلوت آدمها و ببینم وقتی به نفر یواشکی دست می کنه توی دماغش چه شکلی می شه.

 

ببینم وقتی یه بدبخت بیچاره واسه کمک دستش رو به روی تو دراز می کنه و تو بی خیال رد می شی می ری،چشمای ملتمسش چه جوری تو رو دنبال می کنه.

 

دلم می خواد ببینم پیرمرد بیچاره تک و تنها توی خیابونای خلوت شهر پشت ماشین قراضه قسطی اش تا ساعت چند بعد از نصفه شب کار می کنه

تا شکم زن و بچه ش رو سیر کنه و ببینم چند صد بار توی صورت خودش سیلی می زنه که خوابش نبره.

 

دلم می خواد پرواز کنم و ببینم چند تا دل شکسته پشت ضریح امامزاده ها نشستن.

می خوام با جوونها راه بیفتم.

 

صبح اول صبح از دم در خونه شون و با اونها برم به دنبال کار و تا شب هزار جا و صد هزار جا رو سر بزنم.

دست آخر هم خسته برگردم خونه و ببینم طفلک بیچاره خسته و ناامید شبها توی بی خوابی ش آتش دلهره ها و اضطرابش رو چه جوری خاموش می کنه.

 

و برم بالای سر رفتگر پیر محله مون ببینم تو شبهای سرد زمستون تک و تنها وقتی لنگون لنگون داره خیابون رو جارو می کنه زیر لب چی می گی،

که همیشه وقتی از کنارش رد می شم یه نیم صدای خسته و سرما خورده ازش می شنوم.

 

دلم می خواد و خیلی هم دلم می خواد.اما در این صورت ابر سفید از غصه اشک می شه و می باره و من با سر دوباره بر می گردم وسط حیاط خانمون و شصت پایم می ره توی چشمم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:15  توسط محمد  | 

خواب

دوباره ببین لبانم سکوت مهمان است

   پر از شکایتم و این زیان پریشان است

     نگاه می کنی و در نگاه تو هر دم

        کویر خشک وجودم اسیر باران است

            اگر چه مست می ات گشته ام به روز ازل

              ولی دلم به تمنای تو پریشان است

                 به سنگ سینه تو سر سپرده ام اینک

                     منم اسیر و دو دست تو هم چه زندان است

                        میان این دل و معشوق یک نفس باقی است

                           ولی چه حیف که این خواب رو به به پایان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 5:27  توسط محمد  | 

سایه تو

 

 

وقتی چشمانم را بیشتر روی هم می گذارم و می بندم چشمانم بهتر می بینند،زیرا تمام روز به چیزهایی می نگرند که به آنها توجه و اعتنا ندارند.

 

اما وقتی می خوابم،در خواب چشمانم به تو می نگرند و در تاریکی روشن شده،

در تاریکی روشن می بینند و می دانند به چه می نگرند.

 

پس تویی که سایه و تصویرش سایه ها و تاریکی ها را روشن می سازد.

 

قالب سایه تو که خیلی درخشنده تر و تابناک تر از روز روشن است،

چقدر نمایش و جلوه خوشبختی به روز

روشن می دهد.

 

در حالی که سایه تو برای چشمهای نابینا آن قدر می درخشد!چه بگویم؟

که چشمان من با نگریستن به تو در روز زنده و روشن چقدر سعادتمند و خوش بخت می شوند و چه سعادتمندند در شب مرده و خاموش وقتی که سایه ناکامل و زیبای تو در میان خواب سنگین بر روی چشمهایی که نمی بینند جا و قرار می گیرد!

 

تمام روزهایم مثل شبند تا وقتی که ترا می بینم و شبهایم روزهای روشن وقتی که خوابها تو را به من می نمایانند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 5:25  توسط محمد  | 

لطایف و ظرایف

حکایت

 

درد ریش

 

مردی پیش طبیب رفت و گفت:«موی ریشم درد می کند!»پرسید که چه خورده ای؟گفت:«نان و یخ!»گفت:«برو بمیر که نه دردت به آدمیزاد می خورد و نه خوراکت!»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 5:23  توسط محمد  | 

در کنار ساحل غمت آرام خوابیده ام تا تو ای نازنینم بیایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 6:15  توسط محمد  |